تبليغاتX
::. فردای عشق .::

فردای عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384

 

: پیوندها

 

تنها ترین تنها
دامون20
قاصدک
عمو پورنگ
فاطیما بهارمست
عکس های جالب
خبر های در باره ی بالاک
دی جی نگار
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

سلام بچه ها شرمنده دیر سراغتونو میگیرم

ممنونم که نظر میدین شاید واسه بعضی ها مهم نباشه ولی من وقتی یک نظر میبینم میفهمم که یکی ارزش واسم گذاشته نظرشو میگه

ضمنن از احترام نازم هم ممنون و از اقا امیر که لطف میکنن و همیشه نظر میدن

همیشه شاد باشین اینم یک گل خوشگل واسه همه بهترینا

| +| نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
میشه خوب بود

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

| +| نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
هستم برای بودن

بي هدف ، بي معنا ، گرفتار مرداب ترديد ،

 بازيچه انچه مي خوانيم تقدير ...

صبح را به تلخي مزه مزه مي كنم و شب را

 به سردي سر مي كشم ...

بي احساس ، در محله هاي پست ،

پر از تله و جاذبه ايستاده ام و منتظر ...

و در انتها

دلزده ، كوفته ، خسته از اينهمه پوچي ،

 خود را به خواب مي زنم ...

چه تسكيني !

فردا صبح باز تكرار هيچ ...

و مي گويند زندگي جريان دارد !

مثل اين سه نقطه ...

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

خيلي خوشحال بود! بهش گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟

 گفت: آخه اينطوري هر روز ميتونم ببينمش. هرشب ميتونم به

خوابش برم. هميشه ميتونم مواظبش باشم. تازه از همه اينا

 مهم ترخدا بهم قول داده كه يه روزي اونم مياد

 اينجا پيش من..........

منم اينجا منتظرشم!!!

| +| نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

سلام بچه ها امروز بد جوری دلم واسه خودم تنگ شده بود واسه همین رفتم سراغ دفتر دلتنگیام نمی خواهم مزاحم شما بشم و گاهی غم دلم و باهاتون درمیون بزارم ولی چه کنم که این دل از تنها بودن ترس داره و همیشه دنبال یکی می گرده واسه دردودل کردن  این متن هم از نوشته های دل خودم هست خوشحال میشم هم درد که نه هم کلام خوبی واسه هم باشیم

دوباره سکوت ،سکوتی همراه وحشت ،سکوتی که آنقدر بزرگ است که بی پروا می تواند به هر گوشه از خاطراتم سرک بکشه دوباره فریاد فریادهای بی صدا، فریاد ها ی که می دانند هیچ یارو یاوری نیست .کاش مثل گذشته هر کس هر جوری که دوست داشت خدا را می دید دعا می کرد.انگار در دنیا همه اسیرند ،اسیر و زندانی یک زندان بزرگ دیگر حتی دعاهای سیاه مردم که روزی باران سفید آنها را می شست راهی برای فرار ندارند انگار پنجره ها برای به اسارت کشیدن هر انسانی به وجود آمده اند .از همه آدمها دلم گرفته در دلم فریاد هست و هیچ کس فریاد رس این فریاد نیست .یک زمانی شانه های بود برای گذاشتن سر روی آنها حیف که دیگر هیچ کس آسمان را آبی نمی بیند همه دنبال سیاهی و زشتین دلم می خواهد دوران پاکی و صداقت کودکیم را فریاد بزنم همهن کودکی که مداد رنگی ها را می گرفتو همیشه دنبال رنگ آبی نشانه ی زندگی ،رنگ سفید نشانه ی سفیدی لباسهای تور عروس ها و رنگ سبز نشونی از سبزی سبزه های توی باغچه ولی حالا همون مداد ها تو دستام هست ولی از آون رنگ آبی نشونی از بد رنگی و بی خیالی ،سفید نشانه ای پوچی چیز دیگه نمی بینم

 اما من با آن مداد ها خدا را دیدم

دیدم که چقدر پاک و صادق بود من با آن مدادها آدمهای شبیه خودشان می کشیدم

چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو

چرا نمی تونم دیگه ادمهای با یه دهن یک جفت چشم بکشم و یک دهن ؟

چرا دیگه سبزه های که روزی برای من از حرفهایم روشن تر بودند دیگر برایم حرف نمی زنند

خدایا آنروزها من تو را می دیدم چقدر شبیه خودت بودی نمی دانم آیا ما انسانها نیز شبیه خودمان هستیم یا نه

نمی دانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
ادم کوکی

سلام بچه ها امروز بد جوری دلم واسه خودم تنگ شده بود واسه همین رفتم سراغ دفتر دلتنگیام نمی خواهم مزاحم شما بشم و گاهی غم دلم و باهاتون درمیون بزارم ولی چه کنم که این دل از تنها بودن ترس داره و همیشه دنبال یکی می گرده واسه دردودل کردن  این متن هم از نوشته های دل خودم هست خوشحال میشم هم درد که نه هم کلام خوبی واسه هم باشیم

دوباره سکوت ،سکوتی همراه وحشت ،سکوتی که آنقدر بزرگ است که بی پروا می تواند به هر گوشه از خاطراتم سرک بکشه دوباره فریاد فریادهای بی صدا، فریاد ها ی که می دانند هیچ یارو یاوری نیست .کاش مثل گذشته هر کس هر جوری که دوست داشت خدا را می دید دعا می کرد.انگار در دنیا همه اسیرند ،اسیر و زندانی یک زندان بزرگ دیگر حتی دعاهای سیاه مردم که روزی باران سفید آنها را می شست راهی برای فرار ندارند انگار پنجره ها برای به اسارت کشیدن هر انسانی به وجود آمده اند .از همه آدمها دلم گرفته در دلم فریاد هست و هیچ کس فریاد رس این فریاد نیست .یک زمانی شانه های بود برای گذاشتن سر روی آنها حیف که دیگر هیچ کس آسمان را آبی نمی بیند همه دنبال سیاهی و زشتین دلم می خواهد دوران پاکی و صداقت کودکیم را فریاد بزنم همهن کودکی که مداد رنگی ها را می گرفتو همیشه دنبال رنگ آبی نشانه ی زندگی ،رنگ سفید نشانه ی سفیدی لباسهای تور عروس ها و رنگ سبز نشونی از سبزی سبزه های توی باغچه ولی حالا همون مداد ها تو دستام هست ولی از آون رنگ آبی نشونی از بد رنگی و بی خیالی ،سفید نشانه ای پوچی چیز دیگه نمی بینم

 اما من با آن مداد ها خدا را دیدم

دیدم که چقدر پاک و صادق بود من با آن مدادها آدمهای شبیه خودشان می کشیدم

چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو

چرا نمی تونم دیگه ادمهای با یه دهن یک جفت چشم بکشم و یک دهن ؟

چرا دیگه سبزه های که روزی برای من از حرفهایم روشن تر بودند دیگر برایم حرف نمی زنند

خدایا آنروزها من تو را می دیدم چقدر شبیه خودت بودی نمی دانم آیا ما انسانها نیز شبیه خودمان هستیم یا نه

نمی دانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

زنگ خورد

              ناظم صبح آمد سر صف

   توی برنامه صبحگاهی           رو به خورشید گفت:

باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

                   و کتاب شب پیش را

ماه

باخودش برد

آی خورشید

روی این آسمان

                           روی تخته سیاه جهان

       با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمیزاد هرگز

                                   دانش آموز خوبی نبود

| +| نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

ايستاده

در پس ديوار شيشه اي

حسرت نوازش باران را آه بكشم

عاشق شدن آسمان را بنگرم و

تازگي تن برگهاي ترك خورده.

پاييز را نفس بكشم

آسمان را مشت مشت ببويم

و بي بوسه

نذر ستاره كنم

و بينديشم

مي توان از نو عاشق شد.

حال كه تمامي آرزوهايم را به دار كشيده ام

حتي داشتن دستاني از جنس نور

معنايي ندارد

دارد؟

 

| +| نوشته شده در  جمعه 15 دی1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

شرمنده که نتونستم چند وقتی به وبلاگم سر بزنم اخه وقت امتحاناست ولی از همتون ممنون که مطالبمو می خونین همیشه خورشیدی باشین و شاد

| +| نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

هنوز می شه تو چشات خیلی چیزارو پیدا کرد

میشه با گرگر دست های تو خیلی کارا کرد

میشه تو چشمای تو گم شد و مرد ،میشه دریا رو به به بغض تو سپرد

میشه با چشم تو رنگ رنگ ها رو شناخت

میشه بهترین ترانه ها رو ساخت

نگو دیره من ،من از فاصله ها بد جوری گریه م می گیره

نگو دیره ،من از این بی خودی ها بدجوری گریه م می گیره

میشه فریاد زد و رفت تا ته دشت

میشه دریا شد و از خشکی گذشت

داره گریم می گیره

آره گریه می گیره

| +| نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
از خودم بدم مییاد

نمی بینم دیگه هیچ کس برای غربت چلچله ها گریه کنه

نمبینم که دیگه چشم کسی واسه تنهایی ما گریه کنه

چشم من مثل قدیم ها نمی خواهد مث ابرهای سیا گریه کنه

دیگه کم کم از خودم بدم می آد

تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

میون این همه سایه ،سایه ی من دیگه مرده

آخه تنهایی ی کهنه ،خورشید و از این جا برده

لب من شهر سکوته،تو تنم زندگی مرده

دستی از اون ور ابرها ،اومده سایه م و برده

دیگه کم کم از خودم بدم می آد

تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

دیگه دردم به سراغم نمی یادخاک سردم تنم و پس می زنه

کسی که صداش به ابر ها می رسید ،مرده اما یاد گنگ اش با منه

چشم خشکیده ی من کاش می دونست ،حالا وقت خوب گریه کردنه

دیگه کمکم از خودم بدم می یاد ،تن پوسیده ی من مرگم نمی خواهد

همه ی شهری که خوندم قصه ی تنها شدن بود

قصه ی رفتن و رفتن ،قصه رها شدن بود

قصه ی مرگ یه قصه ،بغض بی صدا شدن بود

قصه ی دوری دوری ،از شما جدا شدن بود

 

دیگه کم کم از خودم بدم می آد

تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

| +| نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست

ممنون از لیلای سارا به خاطر این متن قشنگش

| +| نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

يه آسمون پر از شب...

بايدبرم...بايدشمعدونامو روشن کنم و آسمونو از نزديک ببينم...همه جا پر شده از آسمون، از شب ....عكس آسمـــون و ماه تو کاسهء آب هم قشنگه ...صورتم در آب به رقص در اومده .چقدر رنگم پريده!!

يادت امونمو بريده...توکه قشنگترين حسرتم...تو که اولين بودی برای آخرينم...تو که نشستم تابرای اولين و آخرين بار بيای بگی آخرين شدم برای اولينت...ديگه چی بگم که تویی و کلمه و خداوند ...

از پشت موهاي آشفته ام ماهو ديدم .... کاسه ترك برداشت ازاين همه طاقت و صبوری من ... امشب از جنس فريادم از جنس نيـــاز ...شايدم سهم من امشب از آسمون باز همون ستاره پنهون باشه...

دلم ميخواد فرياد بزنم...چه قدر تو اين کاغذای بی صدا فریاد زدم ولی کسی صدامونشنيد...فریادم آنقدر بی صداست که حرمت سکوت شب رو نمیشکونه...امشب همدوش تاريكي ام ... فرياد به هر چه تاريكي كه منو به اين سختی در آغوش گرفته...

چقدر طولانيه امشب... چیزی رونمیفهمم ...خاطراتمو دوباره مرور ميکنم...لبخندم تمام تنمو گرم ميکنه...چقدر شیرینه ... طعم خوب دوست داشتن مگه نه؟...چشمام تار شده...من مثل طراوت پريده ي يك گلدون خالي ام ... ميرم گل سرخ باغچمو بچينم بزارمش کنار حسرتم تا بهش رنگی بدم...

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
رفتن

تو می روی به سوی خانه خوشبختی هایت

 

ومن وجودم هر لحظه تمنای تو را می کند

 

هر لحظه مردن خویش تن رومی بینم و قهقه های سر مست رقیبم که با تو خرامان به سوی

خوشبختی می رود ومن هم هر لحضه آرزوی رفتن از این جهان بی امید

 

ولی همیشه آرزوی خوشبختی تو را دارم هر چند با قیمت ....

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

خانه ام وقتي که ميايي تمامش مال تو هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
  صد دوبيتي صد غزل دارم و حتي يک بغل شعر هاي خوب نيمايي تمامش مال تو
  ضرب آهنگ غزلهايم صداي پاي توست اين صداي پاي رويايي تمامش مال تو ......

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
خدایا


آن هنگام که به قلبها تعلیم جدائی داده می شود ،

و آن را تجربه می کنند ، و گفتگو ها پایا ن می یابد

آن مرد عاشق را بنگر که در زیر باران گریه می کند ،

تا کسی اشکهای او را نبیند ، و وصال دوباره را از خدای خود طلب می کند .

این چه سریست و چه حکمیست ، که ناخواسته باید خود را درگیر آن گردانیم و با خواست خود ادامه دهیم

خیلی وقت است که گریه هایم را از تو پنهان می کنم ، و لبخندم را نثارت می کنم ،

و قلبم را در جسم خود می بینم ولی متعلق به تو ،

خیلی وقت است که می خواهم ، گفته های وجودم را به تو بگویم ،

ولی حضور تو قدرت هر چیزی را از من سلب می کند

جز پنهان کردن اشکهای شوقم .

و حالا دیگر اجازه ، توان و جرأت فریاد زدن را دارم ،

ولی باز هم فریادم را در سینه حبس می کنم زیرا کسی را نمی یابم که به آن گوش دهد و هم صدای من فریاد بزند ،

گوئی آنچه را که همیشه باید فریاد زد دروغی بیش نیست ،

گوئی فریاد محبوس زاده شده ،

گوئی من را با تو آفریده اند ،

گوئی گریه کار من است و تنهائی راز من

خدایا این بار با تمام وجودم فریاد می زنم و از تو می خواهم

رها گردان ، نزدیک گردان ، بیارای ، همیشگی

گردان

| +| نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
با تو گفتن

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می افتم

به تو گفتم خودمو می کشم و پر می زنم تو آسمونا  بگو گفتم یا نگفتم ... !

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات ! چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس خالی تو و من بگو گفتم یا نگفتم !؟

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره... !

 حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده واسه این نفس بریده ..........

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
ماه من

همیشه می گفتند و منم همیشه به این جمله فکر می کردم ( در آسمان نگاه تو هیچ پروازی قدغن نیست ) بله توی رویا و توی خیال ،ما می تونیم به هر جا که دوست داشته باشیم سفر کنیم .یا مثل شهریار از پله های ابر اونقدر بالا بریم تا به شهر فرشته ها برسیم. وقتی اونجا رسیدیم تازه می فهمیم که چقدر مظلوم و تنها هستیم فکر می کنم این بارون که مدام به پنجره ی اتاق من ضربه می زنه و وجود خودش و می خواهد اثبات کنه همون اشکی یه که مردم بیچاره توی خواب و توی رویا برای خودشون رها می کنن .کاشکی بزرگتر نمی شدیم کاشکی تو سن بچگی که قهر و آشتی هامون به اندازه ی یک خواب طول میکشید می موندیم .کاشکی مثل بچگیها پولکهای ماهی هارو، تور سفید لباسمون می دیدم. دور حوض کوچولو اونقدر چرخ می زدیم که فکر می گردیم دور دنیا رو گشتیم .چرا بزرگ شدیم ؟

اره من بزرگ شدم ولی چی شد؟ غیر اینکه این آرزوهام بودن که بزرگتر و زشت تر شدن یادم می آید وقتی کوچیک بودم. آرزوی راه رفتن روی رنگین کمون یکی از بهترین هدفام بود . ولی حالا!...... چی بگم ؟ آدم بیچاره ،آدم تنها ،آدم مظلوم ،آدمی که به خاطر خوردن یک سیب به کجا رونده شد .آدمی که به خاطر یک دونه میوه ی بهشتی هویت بهشتی خودش کشت .دلم می خواهد پرواز کنم می تونم ،آره می تونم برم تو دشت قاصدک ها با یکی از اونها دوست بشم .رها بشم برم به دست یکی از بچه های کوچه برسم ،اونم یواشکی آرزوش و به من بگه و منو فوت کنه توی هوا .

میگم خدا خیلی ما رو دوست داشته که خواب و برامون گذاشته وگرنه چیکار می کردیم .خوبه که توی خواب سرابای رنگی می بینیم . خدایا دلم گرفته باد سرد از تنهایی تو حیاط، مدام به پنجره ی اتاقم سرک می کشه .کاشکی می تونستم راهش بدم ،ولی دیگه حال نفس کشیدنم ندارم به گوشه ی آسمون که نگاه می کنم یه دونه ماه خوشگل و غمگین می بینم دقت کردین بچه ها چقدر خجالتی هستش روش نمی شه حتی به اون ستاره کناریش نگاه کنه من یکی که از وقتی یادم میاد این ماه و تنها دیدمش کاشکی می شد یه همدم مثل خودش براش پیدا کنم من ماه و به خاطر تموم خوبی ها یی که به حق من میکنه ،شبهایی که به دردو دلم گوش می کنه دوست دارم .

اگه ماه هم نباشه دق می کنم

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
سکوت

سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن
اين سختي،
تقاص سكوت
است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
همینجووری

 

اگر زندگی را دوست داشتم

 هنگام تولد نمیگریستم

| +| نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

 يه بويی مياد...

دستامو بو ميکنم بوی خونه ؟نه ...بوی خاکه؟نه... صبر کن...بوی موندگیه ...بوی تعفن... ...فهميدم ...بوی تنهاييه...شامه ام رو پر میکنم از تنهایی و در سینه حبسش میکنم تا تنها بمونه... تنهایی روحبس میکنم تا تنها برای من بمونه ...آه ه ه ه ه اي تنهايي از تو چی بگم؟ كه تو مني و من تو!!

| +| نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
قرن ما

خونه خاموش و سرده ،دلای شکستمونم پر درده

نه دیگه بهار میاد با خبر خوش

نه یه قاصدک میاد میون این حوض

بچه ها برای بازی نمی جنگن ،همشون فکر دو تا گوله فشنگن

آدما با خودشون دعوا دارن ،هر کدوم هزارو یک دلیل دارن

دیگه مثل قدیما شادیها موندگاری نیست

دیگه مثل اون روزا زمین جای بازی نیست

دیگه حتی کبوتر جوجه هاش و دوست نداره

برای گلا دیگه بلبله نازی نداره

آسمون دلش می گیره توی هر گوشه ی شهر

دل اون می خواهد بمیره توی این صحرای درد

سرد شده اشک حقیر اونم دیگه ناز میاره

برای رها شدن از این قفس مردنم نیاز به التماس داره

دیگه مردش اون روزا که آسمون شهر ما برای هر عاشقی ستار ه ای کمین داره

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
فاصله

من از این فاصله ی فاصله ها دلگیرم

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

دل من با همه ی آدمکانی که به دنبال تو اند

قهر می گردد و من با خود خود درگیرم

دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم

ولی من با همه ی هق هق خود

روی سجاده ی احساس تو جان میگرم

            ( ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من

در الفبای زمان خسته از این تقدیرم)

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
تولدم مبارک
سلام سلام

بچه ها امروز تولدم  شدم ۲۰ ساله بزرگ شدم اره خوب تنها آرزوم اینه

 که آرزوهام بزرگتر نشن

کاش هر روز یه تولد جدید تو زندگیمون داشتیم

| +| نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
خستگی
 


 

خسته ام از این دنیا یه به ظا هر زیبا
  از اين مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند
 
 خسته ام  از دوري  , از درد انتظار از اين بيماري نا علاج
 
خسته ام از اين همه دروغ  و نيرنگ ... خسته ام
 
آري پروردگارا از اين دنيا خسته ام از آدم هايش
 
از دروغ هايش از نيرنگ هايش خسته ام

| +| نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
چشماهایت

خاموش و بی صدایم              تنها تر از همیشه

 

هیچکی نپرسید از من               عاقبتم چی میشه

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

آدمک آخر دنياست ، بخند      
آدمک مرگ همين جاست ، بخند                      
   
ان خدايي که بزرگش خواندي                                
به خدا مثل تو تنهاست ،بخند                               
 
دستخطي که تو را عاشق کرد   
شوخي کاغذي ماست ، بخند 
 
 فکر کن درد تو ارزشمند است
 فکر کن گريه چه زيباست ، بخند
 
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست ، بخند
 
راستي آنچه به يادت داديم
 پر زدن نيست که درجاست ، بخند
 
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
وارونگی

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي 
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت  :
ديوانه ي باران نديده

| +| نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 
تولد

هنگامی که به دنیا امدی باران می بارید در

حالی که اسمان افتابی بود خوب که دقت کردم دیدم این باران نیست که میبارد بلکه اشک فرشته های آسمان است چون یکی از میانشان کم شده بود

اسیه جان تولدت مبارک

| +| نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 

 

همیشه می خواستم خورشید عشق را لمس کنم  ببینم واقعا حرارتی دارد یا نه

 

| +| نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385 توسط گل تنها  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved